برچسب:
نویسنده: مهتاب امیری
برچسب:
نویسنده: مهتاب امیری
برچسب:
نویسنده: مهتاب امیری
برچسب:
نویسنده: مهتاب امیری
میشد بهتر از این باشه، روزهایی که با تو گذشت !
میشد زیباتر، پرخنده تر، مهربان تر باشه ،روزهایی که با تو گذشت !
عذاب وجدانی که همیشه از تک تک رفتارها داشتم، و نگرانی از تو که حرف به گوش نمیدادی و همچنان کار خودتو میکردی!!!
ای کاش بهتر میگذروندیم و به بهترین روزهای مادر و دختری امون تبدیلش میکردیم !!!
متاسفم که سخت گذشت ! همه اش به خاطر این بود که میخواستم که رعایت حالت رو بکنیم و مراقب باشیم که خوبتر بشی و برگردی به زندگیت !
برچسب:
نویسنده: مهتاب امیری
برچسب:
نویسنده: مهتاب امیری
کنجکاوم ببینم مردم چه چیزهاشونو میذارن برای فروش!!!
برچسب:
نویسنده: مهتاب امیری
روزها خیلی سریع میگذرند و تو هر روز به امید خدا بالنده تر، و هر روز در حال یادگیری و کنجکاوی جهان پیرامون خودت. حالا دیگه 5 تا دندون (یکیش تازه نیش زده) پایین داری و 4 تا بالا. کلمات بیشتری میگی و ما کیف میکنیم از یادگیری ات. پازل هارو خیلی خوب میچینی و حل میکنی... دوستت دارم . یکی دو شب رفتیم مسجد،محرم شده و واسه عزاداری رفتیم .خدا خودش بهترین رو برات رقم بزنه ، یکیش تو راه اهل بیت بودن و ارادت داشتن بهشون . فعلا. شب و روز زندگیت بخیر عشقولک من
برچسب:
نویسنده: مهتاب امیری
برچسب:
نویسنده: مهتاب امیری
سلام دلبندم.این روزها آخر سال هم داره به سرعت میگذره.حالا دیگه 4تا دندون داری دوتا بالا و دوتا پایین(همزمان یکی بالا و یکی پایین جوونه زدن)!بازم اصلا خوب غذا نمیخوره و واقعا نمیدونم چیکار کنم!با هزار ترفند سعی میکنم بهت غذا بدم اما.جدیدا باران و آنا خیلی اذیتت میکنن !البته من همش کنارتم اما به بودن من هم توجه نمیکنن و اذیتت میکنن!از این بابت هم خیلی اذیت میش
برچسب:
نویسنده: مهتاب امیری
چند روزی هست از سر کنجکاوی وارد اینستا شدم!!فعلا که خوشم نیومده!شاید بیام بیرون..چرا بعضی ها اینقد جنبه حیوانیت خودشونو به نمایش میذارن!؟!؟!؟!!؟!؟و چرا بعضی ها آب میخورن یه پست جدید میذارن که الان آب خوردن!!یه کم مسخره اس!!و گاهی زیادی مسخره اس.تا ببینیم چی میشه!شماها هم اینستا هستین؟!اگه هستین لطفا مسخره نباشین!!
برچسب:
نویسنده: مهتاب امیری
برچسب:
نویسنده: مهتاب امیری
مهمترین اتفاق این تولدم تبریک پدرم بود!!
باهام تماس گرفت و تبریک گفت!عالی بود!خیلی خوشحال شدم.
با هدیه همسرم غافلگیر شدم!و بهتر از اون حسی قشنگی بود که از تبریکش توی گروه دوستامون بهم داد.
خداروشکر بابت داشتن نعمتهای بینظیری که بهم داده!متشکرم خداجون.
برچسب:
نویسنده: مهتاب امیری
سلام جیگملو مامان.اومدم بگم از کی چند قدم رو به تنهایی برداشتی اما اینقد این روند تدریجی و تکمیلی پیش میره که دقیق زمانش مشخص نیست اما خب دیشب 5-6 قدم کوچکی رو خودت به تنهایی برداشتی و من و باباجون از ذوق هیچی نمیگفتیم.حس بسیار شیرینی بود خداروشکر.رفته بودیم پیش محمدعلی جون!آخه تصادف کرده بود و ما پیشش موندیم تا یه کم روحیه اش شادتر بشه و تو باهاش بازی کنی.محمدعلی خیلی قشنگ تورو صدا میزد میگفت :آوینا خانووووووم. و بهش میگفتیم که محمدعلی خیلی نازی میگفت نه من ناز نیستم آوینا نازه!و میگفت که من خیلی آوینا رو دوست دارم...خلاصه دل محمدعلی جون بدجور پیشت گیر کرده بود!یه خاطره هم بگم از پریسا که موهاشو بافته بود و خوشگل کرده بوده و وقتی میاد پیش محیمدعلی ؛محمدعلی بهش میگه چقد ناز شدی شبیه آوینا شویتنت سالم و دلت شاد باشه دخترم.دارم فکر میکنم خدا کنه بتونم مادر و دوست خوبی برات باشم و خدا صبر زیاد بهم بده.آمین
برچسب:
نویسنده: مهتاب امیری